تبليغاتX
ماهی

من خوشم!

راههای زیادی برای خود خوشی ( برای خودمان خوش بودن) وجود دارد. روش من ساده و برای تمام گروههای سنی قابل اجرا است اما تاثیرش را قول نمی دهم همان باشد. یعنی این ، من را سر خوش میکند اما شما را نمی دانم! به هر حال ببینید و نظر بدهید دیگر!

- یک پیاز را ریز ریز میکنیم و در ماهیتابه ای با روغن زیتون داغ میریزیم. همانطور که با قاشق مورد علاقه مان همش میزنیم یک مشت قارچ خورد شده به آن اضافه میکنیم و بعد میرویم پی کارمان تا یک کم مواد برای خودشان جلز و ولز کنند.

- دوباره به صحن آشپز خانه بر میگردیم و یک قابلمه را پر از آب میکنیم و کمی نمک، آبلیمو و روغن به آن اضافه کرده و روی شعله قرار میدهیم. سپس به سوی ماهیتابه قارچ و پیاز چرخیده و با قاشق یاد شده دوباره کمی همش میزنیم. بعد یک نصف قاشق رب درون ماهیتابه می اندازیم و باری اجتناب از پرش روغن های عصبانی بر روی چشم و چارمان در ماهیتابه را مانند سپر جلوی صورتمان میگیریم!

- مواد را با ترس و لرز و از پشت سپر ( در ماهیتابه) هم میزنیم و کمی آب به محتویات اضافه میکنیم تا ... تا... تا درست بشود دیگر!

- کمی ماکارونی بر میداریم و در قابلمه آب که تا به حال جوش آمده ریخته و به سراغ ادویه جات محبوبمان میرویم! کمی فلفل قرمز (در حد داغ شدن دهان)، نمک (به اندازه کافی) ، فلفل سیاه (به خاطر عطرش)، آویشن( به خاطر طعم فوق العاده اش)، کمی کاری و مقداری پودر سیر را به نوبت به مواد ماهیتابه سرازیر میکنیم و در نهایت آبلیمو را قطره قطره وارد جشن چاشنی ها میکنیم.

- هم میزنیم، هم میزنیم...

- ما کارونی هارا آب کش کرده و با آب سرد میشوریم و در آخر به ماهیتابه شلوغ حواله شان میکنیم!

- قدری از غذای محبوبمان در بشقاب میکشیم و چند تکه یخ از جایخی درون یک لیوان بلند و خوش ترکیب میریزیم و نی شیشه ای را به همراه بطری در کنار بشقاب روی میز میگذاریم.

- روی مبل لم میدهیم، دوباره روی اسپاگتی نمک میزنیم و چنگال را درونش میچرخانیم و به دهان میبریم...

- به دفعات لیوان را پر از آبجو میکنیم و با نی مزه مزه میکنیم... فوق العاده است!

- لازم نیست آبجو حتما الکل داشته باشد ، طعم مهم است. من شخصا مسکرات مزه مزه نمی کنم آن هم به 2 دلیل:

1. مسکری بهتر از همسر عزیزم نمی شناسم!

2. در خانه از این جور چیز ها نگه نمی دارم! ( بی ادب)

دیدید! به همن سادگی میتوان خوش بود. حالا هی بروید دنبال شیشه و نخ و کراک و برنز!

 

 

!! نوشته شده توسط ماهی خانوم! | 13:10 | شنبه بیست و هشتم دی 1387 •

ما سه نفر

من و این یکی و اون یکی

 

 

 

 

روز با حالی بود امروز!

گرچه فاطیما داره میره ولی مطمئنم باز چند وقت دیگه بارو بنه اش رو ور میداره و میاد ور دل من و نفیس!

در حقیقت اگر نیاد جای تعجب داره...

!! نوشته شده توسط ماهی خانوم! | 17:27 | پنجشنبه دوازدهم دی 1387 •

حیف که محال است!

If I were a boy

Even just for a day

I’d roll outta bed in the morning

And throw on what I wanted then go

Drink beer with the guys

And chase after girls

I’d kick it with who I wanted

And I’d never get confronted for it

Cause they’d stick up for me

 

If I were a boy

I think I could understand

How it feels to love a girl

I swear I’d be a better man

I’d listen to her

Cause I know how it hurts

When you lose the one you wanted

Cause he’s taken you for granted

And everything you had got destroyed

 

If I were a boy

I could turn off my phone

Tell everyone it’s broken

So they’d think that I was sleepin’ alone

I’d put myself first

And make the rules as I go

Cause I know that she’d be faithful

Waitin’ for me to come home

 

!! نوشته شده توسط ماهی خانوم! | 10:44 | چهارشنبه یازدهم دی 1387 •

ایضا ما!!!

1. طی این روزها که از خبر مرگم هم خبری نبود! خیلی کارها کرده ام و البته طبق معمول خیلی کارها را هم پشت گوش انداخته ام. ولی نمی خواهم از قسمت منفی قضایا حرف بزنم. بله! مثبت گرایی کار خیلی خوبی است! برنامه این است که از آنچه که انجام داده ایم حرف بزنیم نه از آنچه که پیچانده ایم.

خلاصه، طی این مدت کلی کتاب خوانده ام و کلی نقد نوشته ام و از بین این کلی نقد ها کلی هاشان را چاپ کرده ام. کلی ترجمه کرده ام و کلی فیلم دیده ام. مقدار زیادی ماکارونی و پاستا پخته ام و کلی آب آناناس خورده ام. مقدار قابل وجهی از موهایم را چیده ام و تا آلان چندین بار رنگشان را عوض کرده ام. چند قطعه نفیس جواهر خریده ام و تا دلتان بخواهد لباس به گنجه ام اضافه کرده ام. عکس هایم را قاب کرده ام و چند تایی شال گردن بافته ام. می خواهم به اسکاتلند بروم و به پایان نامه کوفتی ام فکر نکنم!

کلی کادوی تولد خریده ام و کلی هم از فاطیما و نفیس فحش شنیده ام. به اندازه ی یک سال شمسی برنامه ریزی کرده ام و بعد همه شان را بی خیال شده ام.

خیلی دل تنگی کرده ام و خیلی بی تفاوت با همه چیز برخورد کرده ام. تمام قسمت های سریال desperate housewives  را تماشا کرده ام و نیم ساعت دیگر هم the hills  را پخش میکنند.

یک عالمه یادداشت نوشته ام و ساعت ها تلفن صحبت کرده ام و به احتمال زیاد به نظر خیلی ها بی معرفت ترین دوست دنیا بوده ام که خوب چه می شود کرد!!!

صبح ها یک ساعت به پارک میروم و میدوم ، عصر ها یک ساعت از روزنامه تا خانه پیاده روی میکنم. نه وزن کم کرده ام نه اضافه! سعی میکنم فقط آب معدنی بخورم و راهی برای ترک اعتیاد به آجیل و شکلات پیدا کنم ولی هنوز هم مثل قدیم بی برنامه غذا میخورم.

سیگار نمی کشم، چربی، قند و تیروئید ندارم اما روز هایی که هوا آلوده است سر درد میگیرم. هنوز هم یکی از ارکان اصلی زندگی ام کتاب است با این حال جدیدا عضو یک گروه مطالعاتی موسیقی کلاسیک شده ام و سعی میکنم در کنار راک و پاپ. کلاسیک و اپرا را هم با همان سماجت گوش بدهم.

دیگر نقاشی نمی کشم، طراحی هم همین طور اما میخواهم تکنیک آب مرکب را یاد بگیرم...

فعلا همین ها را یادم می آید اما قول میدهم در اولین فرصت باز هم وراجی کنم.

 

 

2. مرگ سحر احتمالا بدترین خبری بود که طی این دوران شنیدم. در حقیقت من و سحر هرگز دوستان صمیمی نبودیم ولی به هر حال او همکلاسی ام بود و محال بود ای میلم را چک کنم و از او چیزی در inbox  نباشد.

از طرف دیگر شباهت هایی که در زندگی مان بود مثل اشتراک شهر آبا اجدادی مان ، نام همسران و دغدغه های مشترک ابتدای ازدواجمان تاحدودی بر این ناراحتی تاثیر داشت.

به هر حال او مرده! به همین سادگی... و من بد جوری ناراحتم!

 

 

3. فردا روز تولدم است. بدون هیچ قصد قبلی! خوشحال نیستم. قدیم ها همیشه ذوق زده بودم اما دیگر مهم نیست. زندگی است دیگر! چه فرقی میکند آدم چند سال از خاطرات خوب و بدش فاصله گرفته باشد؟ و چند سال دوستان قدیمی اش را با فراموشی دست به دست کرده باشد؟ به هر حال همه چیز عوض شده است... ایضا ما!!!

 

!! نوشته شده توسط ماهی خانوم! | 13:7 | چهارشنبه چهارم دی 1387 •

RSS