درخت
بد جوری!
انگار همه اش چیزی راگم کرده ام. انگار چیزی نا تمام مانده و آنقدر حالم ناگوار است که زندگی هم نمیگذرد.
دلم برای خانه مان تنگ شده، همان خانه ای که از از هر اتاقش صدای یک مدل آهنگ می آید، همانجایی که آرش در اتاقش را میبندد و با بلند ترین صدای ممکن متال گوش میدهد، بابا از دمیس روسس خوشش می آید و مامان با آهنگهای خواننده های قدیمی دلخوش است! این وسط اگر من هم باشم که همه ی این ها را دوست دارم.خانه صدای همیشگی اش را با مخلوطی از داد و فریاد ها که اعضای خانواده برای صحبت با هم که در آن شلوغی ایجاد میکنند ، باز میابد.
پیشتر از این ها ، خانه ی شلوغمان دیوانه ام می کرد اما حالا میمیرم برای گذراندن یک روز در آن خانه ی تمیز که مامان تمام نیرو های طبیعت و غیره را برای حفظ پاکیزگی در آن به کمک میگیرد !
و حالا فردا عید میشود و این اولین سالی است که با همه ی وجود دلم نمی خواهد عید بیاید! این را هر سال میگویم ! عید را دوست ندارم. عید فقط یه سری رسوم مسخره و تحریف شده است که از تمام آن شکوه و جلال اهورایی بر جا مانده! و تازه از آن هم ما فقط خالی کردن جیب هایمان را در عرض ۱۳ روز و تحمل کسانی که سال به سال هم تحمل دیدنشان را نداریم را یاد گرفته ایم!
ولی حتی به خاطر این ها هم نیست که میگویم عید نیاید! مطمئنم که اگر عید بیاید و من در خانه نباشم برای من عید نمی شود.
امسال برای اولین بار در تمام عمرم بهار را جایی غیر از خانه شروع میکنم. جایی که کسی دمیس روسس مشهور پدرم را نمیشناسد، و موسیقی متال مال آدم های عصبی است!
جایی که قشنگی های خاص خودش را دارد ولی برای من که قشنگی را در ورجه وورجه کردن با آرش و تلاش در هماهنگ رقصیدن با او یا جر وبحث کردن با مامان سر کوتاه کردن موهایم و یک سوراخ اضافه در لاله ی گوش چپم میبینم یا حتی هیجانات مربوط به دربی امسال به همراه بابا برایم از نان شب هم واجب تر است ، زیبایی در سکوت شام خوردن و آرام و خانوم بودن یک جایی گم میشود! نمیدانم کجا ولی هر جا هست من نمیتوانم در موردش فکر کنم بس که دلم تنگ شده است.
آنقدر تنگ که حتی نمیتوانم گریه کنم چون گریه تنها غصه ها و دل تنگی های کوچک را تسکین میدهد.
و من دلم از اینجا کنده شده است، از آسمان پر دودش هم گذشته ،حتی به برج میلاد هم محل نگذاشته و تا درخت سپیدار جلوی خانه مان را ندیده آرام ننشسته است. همان که از پنجره ی آشپزخانه میشود شاخه هایش را با دست گرفت و وقتی باد شدید میوزد ، درخت انگار میخواهد از پنجره بیاید توی آشپزخانه ی برق انداخته ی مامان من!
دل من الان آنجاست! درست روی درخت بزرگ که شاخه هایش به پشت بام میرسد نشسته است و میداند که نمیتواند برود تو!
آخر اگر برود تو و بابا ببیند بدون صاحبش آمده که آنها هم مثل من دلشان میگیرد!
دوست ندارم بفهمند که دلم تنگ شده و این از همه بد تر است ، درد دلتنگی را هم بیشتر میکند ولی حداقل خوبی اش این است که خیالشان راحت است و فکر میکنند به من خوش میگذرد. گرچه خیال من هم همراه دلم هر روز روی در خت بلند و خوشبخت دم خانه جا خوش میکند...
دلم میخواهد بروم خانه!